تبليغاتX
welcome
تو یک لحظه هم حق نداری حتی فکر کنی که چیزی را فراموش کرده ام .
تو بلدی چطور خودت را جا بگذاری .
..

+ نوشته شده در Fri 10 Dec 2010ساعت 10:21 AM توسط |

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

+ نوشته شده در Fri 10 Dec 2010ساعت 10:9 AM توسط |

اگر بینمت به کام !
..
+ نوشته شده در Sun 14 Nov 2010ساعت 9:44 PM توسط |

دارم مزه مزه‌ات می کنم .
وقتی خوب ته نشین شدی ، تبدیلت می کنم .
مثل همیشه !
فقط نمی دانم این بار به چه تبدیل می‌شوی .
صدا ؟
تصویر ؟
کلمه ؟
اشک ؟
لبخند ؟
سکوت ؟
یا چه ؟
..

+ نوشته شده در Sun 14 Nov 2010ساعت 9:42 PM توسط |

می دانی ؟ .. دلم برای آن فضای قدیمی که آرزو می کردم تو را در آن ببینم ،( یا تو مرا در آن ببینی ! ) تنگ شد ناگهان !
آمدم در اتاقی که پیش از اینها کاربری دیگری داشت . من بودم و میزم . کتابخانه ای و کمدی که پر شده از تصاویر گوناگون و رنگ رنگ ! ( خود این کمد هم حکایتی دارد . می دانی هر عکسی را که بریده ام و چسبانده ام روی در و دیوارش ، تو بودی و تو بودی و تو بودی و تو و من ! )
پیش از این میزم طوری کنار کتابخانه ام قرار داشت که کمترین فاصله را با کتابهایی که از تو هدیه گرفته بودم داشته باشد . دوست داشتم روزی چند بار دست خط ات را تماشا کنم .
تصویری بزرگ از شهر مورد علاقه ام به دیوار بود که در خیالم روزی چند بار در کوچه هایش پرسه می زدم .
صدای موسیقی را غالبا به این فضا اضافه کن .
روی میز کوچک کنارِ مبل قرمز‌، همیشه کتابی بود که صفحه ای از آن با چوب الفی علامت گذاری شده بود .
..
زمان گذشته و مدتی ست رنگ تمام این چیزها که گفتم تغییر کرده .
حالا من بعد از مدتها دلم هوای آن فضا را کرده . آمده ام نشسته ام روی همان مبل قرمز . میزم دیگر اینجا نیست . کتابخانه با من فاصله زیادی دارد . از دور با چشمم و ذهنم کتابهایت را نگاه می کنم . سرم را کج می کنم و عکس های روی کمد را می کاوم و تو را مجسم می کنم که ایستاده ای و به عکس ها نگاه می کنی . به جای صدای موسیقی ، نوای نفس های عمیق دخترک کوچکم را می شنوم که احتمالا دارد رویا می بیند اما نه رویایی از جنس رویاهای من ، رویاهای تو !
به جای پوستر شهر مورد علاقه ام ، تصاویری از چند گاو و گوسفند و جوجه طلایی های شاد و شنگولی به دیوار چسبیده اند و به جای کتاب نشانه دار روی میز کنار مبل ، یک شیشه شیر و یک گربه پارچه ای رنگارنگ جا خوش کرده اند .
..
اما ،
من همانم که بودم و تو هم !
با همان رویاها و همان دیوانگی ها !
تصورم کن !
تصورت می کنم !
..
+ نوشته شده در Sat 31 Jul 2010ساعت 2:3 AM توسط |

همیشه یک کسی باید در زندگی باشد که هر جای دنیا که باشی گاه‌گاهی از راه برسد و دستت را در خیابان ببوسد و بگوید می خواهم حفظت کنم .
..
 
+ نوشته شده در Sat 31 Jul 2010ساعت 1:51 AM توسط |

یا وفا
یا خبر وصل تو
یا مرگ رقیب
یا هر سه گزینه صحیح می باشد
..
+ نوشته شده در Sat 31 Jul 2010ساعت 1:47 AM توسط |

من تفاوت بین بوس و بوسه را میدانم .
و می دانم که بوسه گرم است .
گرم !
..
+ نوشته شده در Sat 31 Jul 2010ساعت 1:46 AM توسط |

رویاهای آدم همیشه درست موقعی که دیگه ناامید شده‌ای به واقعیت نزدیک می‌شوند .
بعد خب معلومه که نمی‌شود واکنش مناسبی داشت بس که همه چیز هیجان‌انگیز و ناگهانی به نظر می‌رسد .
..
+ نوشته شده در Fri 25 Jun 2010ساعت 12:46 PM توسط |

به بیست   سیزده خردادی   که پشت سر گذاشته ام فکر می کنم .
چند تایش را به خاطر دارم ؟
پارسال و سال قبلش چقدر پررنگ هستند .
باقی ؟
..
+ نوشته شده در Wed 2 Jun 2010ساعت 11:14 PM توسط |